روزای خوب من

زندگی باور می خواهد آن هم از جنس امید..

روزای خوب من

یه روز بـارون ، یه روز آفـتـاب

 یه روز آروم ، یه روز بی تـاب

 یه روز با من ، یه روز بـی مـن

یه روز هم دل ، یه روز دشمن

 یه روز آبی ترین دریا ، یه روز تاریک مثل فردا.

یه روز بغل بغل آغوش ، یه روز ستاره ای خاموش

 یه روز غمگین ، یه روز بی غم

 یه روز بـا هـم ، یه روز بی هـم

 یه روز تا سقف یک آواز ، یه روز پـایـان بی آغـاز

 یه روز همسایه با رویا ، یه روز سر در گم و تنها

یه روز امـنیتـی در من ، یه روز بزرگـتـرین رهـزن





طبقه بندی: متفرقه،
[ پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 ] [ 10:25 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

پریای قصه ... ! ... مرغای پر شکسته ... ! ....(شاملو)

احمد شاملو

یكی بود یكی نبود

زیر گنبد كبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.

زار و زار گریه می كردن پریا

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.

گیس شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك

از شبق مشكی ترك.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج ناله ی شبگیر می اومد...

 

" - پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا! خسته شدین؟

مرغ پر شسه شدین؟

چیه این های های تون

گریه تون وای وای تون؟ "

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میكردن پریا

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا

***

" - پریای نازنین

چه تونه زار می زنین؟

توی این صحرای دور

توی این تنگ غروب

نمی گین برف میاد؟

نمی گین بارون میاد

نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می كند تون؟

نمی ترسین پریا؟

نمیاین به شهر ما؟

 

شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-

 

پریا!

قد رشیدم ببینین

اسب سفیدم ببینین:

اسب سفید نقره نل

یال و دمش رنگ عسل،

مركب صرصر تك من!

آهوی آهن رگ من!

 

گردن و ساقش ببینین!

باد دماغش ببینین!

امشب تو شهر چراغونه

خونه دیبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر میان

داریه و دمبك می زنن

می رقصن و می رقصونن

غنچه خندون می ریزن

نقل بیابون می ریزن

های می كشن

هوی می كشن:

" - شهر جای ما شد!

عید مردماس، دیب گله داره

دنیا مال ماس، دیب گله داره

سفیدی پادشاس، دیب گله داره

سیاهی رو سیاس، دیب گله داره " ...

***

پریا!

دیگه تو روز شیكسه

درای قلعه بسّه

اگه تا زوده بلن شین

سوار اسب من شین

می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد

جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.

آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

می ریزد ز دست و پا.

پوسیده ن، پاره می شن

دیبا بیچاره میشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن

سر به صحرا بذارن، كویر و نمك زار می بینن

 

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]

در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن

هر كی كه غصه داره

غمشو زمین میذاره.

قالی می شن حصیرا

آزاد می شن اسیرا.

اسیرا كینه دارن

داس شونو ور می میدارن

سیل می شن: گرگرگر!

تو قلب شب كه بد گله

آتیش بازی چه خوشگله!

 

آتیش! آتیش! - چه خوبه!

حالام تنگ غروبه

چیزی به شب نمونده

به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وایسادن كه مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن

عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش كنن

به جائی كه شنگولش كنن

سكه یه پولش كنن:

دست همو بچسبن

دور یاور برقصن

" حمومك مورچه داره، بشین و پاشو " در بیارن

" قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو " در بیارن

 

پریا! بسه دیگه های های تون

گریه تاون، وای وای تون! " ...

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا ...

***

" - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!

شبای چله كوچیك كه زیر كرسی، چیك و چیك

تخمه میشكستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد

بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف

قصه سبز پری زرد پری

قصه سنگ صبور، بز روی بون

قصه دختر شاه پریون، -

شما ئین اون پریا!

اومدین دنیای ما

حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین

[ كه دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

 

دنیای ما قصه نبود

پیغوم سر بسته نبود.

 

دنیای ما عیونه

هر كی می خواد بدونه:

 

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هر كی باهاش كار داره

دلش خبردار داره!

 

دنیای ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

 

دنیای ما -  هی هی هی !

عقب آتیش - لی لی لی !

آتیش می خوای بالا ترك

تا كف پات ترك ترك ...

 

دنیای ما همینه

بخوای نخواهی اینه!

 

خوب، پریای قصه!

مرغای شیكسه!

آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟

كی بتونه گفت كه بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما

قلعه قصه تونو ول بكنین، كارتونو مشكل بكنین؟ "

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.

***

دس زدم به شونه شون

كه كنم روونه شون -

پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن

[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،

[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس

[ شدن، ستاره نحس شدن ...

 

وقتی دیدن ستاره

یه من اثر نداره:

می بینم و حاشا می كنم، بازی رو تماشا می كنم

هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -

یكیش تنگ شراب شد

یكیش دریای آب شد

یكیش كوه شد و زق زد

تو آسمون تتق زد ...

 

شرابه رو سر كشیدم

پاشنه رو ور كشیدم

زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم

دویدم و دویدم

بالای كوه رسیدم

اون ور كوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

 

" - دلنگ دلنگ، شاد شدیم

از ستم آزاد شدیم

خورشید خانم آفتاب كرد

كلی برنج تو آب كرد.

خورشید خانوم! بفرمائین!

از اون بالا بیاین پائین

ما ظلمو نفله كردیم

از وقتی خلق پا شد

زندگی مال ما شد.

از شادی سیر نمی شیم

دیگه اسیر نمی شیم

ها جستیم و واجستیم

تو حوض نقره جستیم

سیب طلا رو چیدیم

به خونه مون رسیدیم ... "

***

بالا رفتیم دوغ بود

قصه بی بیم دروغ بود،

پائین اومدیم ماست بود

قصه ما راست بود:

 

قصه ما به سر رسید

کلاغه به خونه ش نرسید،

هاچین و واچین

زنجیرو ورچین!



[ جمعه 8 آبان 1394 ] [ 12:47 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

La Alegria


می نوشم و می نوشم و می نوشم تا بتوانم فراموشت کنم 

می خوابم و می خوابم و می خوابم تا جایی که نتوانم به توفکرکنم 

لعنت به این دنیا

که محکومم درونش زندگی کنم و به خاطر گناهِ دوست داشتن تو مجازات شوم 

لعنت به تو 

رهایم کن

از این عشق 

به تو می گویم

زندگی ای ندارم 

و این ازگناه توست 

شب هایم شبیه روزهایم است 

درهردوحالت تنهایم 

آه خدای من 

کمکم کن این عشق را بُکشم 

عشقی که - درون قلبم است 

خدای مقدس نجاتم بده 


تنها درجاده های این دنیا راه می روم 

دیگرنیرویی برایم نمانده 

فکرمی کردم عشق تودرمان دردهایم خواهد بود 

اما درد مرا عمیق ترودردناک ترکرد 

رهایت می کنم برای خوبی ، زندگی ام ، اما هرگزفراموش نکن 

که کسی بودم که درزندگی ات وجود داشت 

آهنگ زندگی ام را به تو تقدیم می کنم ، برای همیشه 

تا آن زمان که مرگم فرا رسد



[ سه شنبه 17 شهریور 1394 ] [ 10:01 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

دکلمه ی مرحوم خسرو شکیبایی در تیتراژ فیلم خانه سبز

یه خونه هر جایی می تونه باشه.

می تونه بالای یه ساختمون بلند باشه.

می تونه تو یه کوچه قدیمی که زیر یه بازارچست باشه.

می تونه بزرگ ، یا می تونه کوچیک باشه.

می تونه برای هر کس مفهومی داشته باشه یا هر رنگی داشته باشه.

می تونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه.

می تونه به رنگ قرمز یا به رنگ…

ولی به نظر من ، یعنی بهتر بگم 'ما' معتقیدم خونه هر چی که باشه باید سبز باشه...

بله سبز

و همیشه سبز ...





[ سه شنبه 20 مرداد 1394 ] [ 11:12 ق.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

تکست آهنگ عشق عمیق از سیامک عباسی

....................................................


عشقم بهت عمیق بود اما، تو حال و روزم رو نمیدیدی

انقدر غرق بچگی بودی، دلبستگی هامو نفهمیدی

عشقم بهت عمیق بود اما، این عشقو باید ترک میکردم

از من گریزون بودی و ای کاش ،از روز اول درک میکردم

حالا همین تنهایی بی ربط، با من رفیقی دل وفا داره

نونو نمک خوردیم یه جوری که، دست از سر من بر نمیداره

عشقم بهت عمیق بود اما، قلبم عمیق تر شکست انگار

چیزی ازت به دل نمیگیرم، راحت برو ..محکم قدم بردار


از آرزوهامون جدا موندی، تو خاطرات گذشته جا موندی

از آرزوهامون جدا موندی، تو خاطرات گذشته جا موندی



حالا همین تنهایی بی ربط، با من رفیقی دل وفا داره

نونو نمک خوردیم یه جوری که، دست از سر من بر نمیداره

عشقم بهت عمیق بود اما، قلبم عمیق تر شکست انگار

چیزی ازت به دل نمیگیرم، راحت برو ..محکم قدم بردار


از آرزوهامون جدا موندی، تو خاطرات گذشته جا موندی

از آرزوهامون جدا موندی، تو خاطرات گذشته جا موندی






[ دوشنبه 10 شهریور 1393 ] [ 11:48 ق.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

دلایل شکست

.................................

زندگی مانند یک دوچرخه ی چند سرعته می باشد.

بسیاری از ما دنده ها را برای سرعت داریم،اما نمی توانیم از آنها استفاده کنیم.




[ چهارشنبه 1 مرداد 1393 ] [ 09:59 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

چیزهایی که با پول نمی توان خرید.

................................

گرانبها ترین چیزها را در زندگی نمی توان با پول خرید.

شاید از عده ای شنیده باشید که هر کسی بهایی دارد.

مردمی که چنین چیزی را مطرح می کنند در واقع قیمت فروش خود را بالا می برند.

اما افراد با شخصیت ،بزرگوار و ارزشمند فروشی نیستند.

پول می تواند برخی چیزهارا بخرد:

+سرگرمی را،نه شادکامی را

+رختخواب را نه خوابیدن را

+کتاب ها را نه خرد را

+ساعت را نه زمان بیشتر را

+همراهان را نه دوستان را

+تجملات را نه زیبایی را

+غذا را نه اشتها را

+خانه را نه خانواده را

+دارو را نه سلامتی را








[ یکشنبه 29 تیر 1393 ] [ 01:15 ق.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

هلن کلر

...............................

بهترین و زیبا ترین چیزهای دنیا را نمی توان دید و حتی لمسشان کرد،

بلکه آنها را بایستی با دل احساس کرد! 3>--- :)











طبقه بندی: مطالب عاشقانه،عارفانه،
[ شنبه 28 تیر 1393 ] [ 06:07 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

شما هم می توانید موفق شوید

مطلب (4)

هنگامیکه یک نفر از خجالت سرخ می شود،هنگامیکه درد کسی را فرا می گیرد،

وقتی که به مقدسات کسی توهین می شود،وقتی که با خنده ،ضعف کسی بر ملا می شود،

وقتی بی حرمتی به مقدسات باعث سرگرمی می شود، هنگامیکه اشک کودکی سرازیر میشود،

و هنگامیکه فرد نمی تواند در خنده ی دیگران شرکت کند، یک شوخی بی مزه و کم محتوا در کار 

بوده است!! (کلیف توماس)




طبقه بندی: متفرقه،
[ یکشنبه 17 شهریور 1392 ] [ 09:32 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

شما هم می توانید موفق شوید

مطلب(3)

عقب نشینی نکن

زمانیکه کارها به دشواری پیش می رود،

همانگونه که در آینده هم اینگونه خواهد بود،

هنگامیکه راهمان به نظر کاملا سر بالا می آید،

هنگامیکه اندوخته تان کم و قرض هایتان زیاد است،

و شما به جای خنده،آه می کشید،

و هنگامیکه غصه، امانتان را بریده است

اگر خواستید کمی استراحت کنید،ولی فرار نکنید

زندگی با این همه پیچ و خمش سخت و دشوار است،


همانگونه که هر یک از ما گه گاهی می آموزیم،

شکست به پیروزی بدل می شود.

کار هارا ول نکنیدگرچه آن ها به نظر آرام به پیش می روند.

ولی ممکن است در گام بعدی موفق شوید.

و شما هیچ وقت نمی توانید بگویید که کی موفق می شوید،

آن ممکن است به شما خیلی نزدیک باشد در حالیکه بسیار دور می نماید،

از این رو هر چه هدف دشوار تر باشد سخت تر تلاش کنید

زمانیکه استقامت به خرج می دهید،کار ها با ارزش تر جلوه می نمایند.





طبقه بندی: متفرقه،
[ شنبه 16 شهریور 1392 ] [ 09:43 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

شما هم می توانید موفق شوید

مطلب(2)

مرد جوانی از سقراط راز موفقیتش را پرسید.

سقراط به او گفت که فردا با من به کنار رودخانه بیا.

آن ها همدیگر را فردا صبح دیدند و سقراط از او خواست با هم به درون آب بروند.

هنگامیکه آب از نوک دماغشان گذشت،سقراط به یکباره سر مرد را زیر آب کرد.

مرد تقلا می کرد و سقراط او را سخت گرفته بود.

آنقدر اورا نگه داشت تا اینکه رنگ رخسارش کبود شد.

سقراط سر مرد را از آب بیرون آورد و مرد در حالیکه نفس نفس میزد نفس عمیقی کشید.

سقراط پرسید :"هنگامیکه زیر آب بودی چه چیزی را بیشتر میخواستی؟"

مرد جوان گفت:"هوا"

 سقراط گفت:"این راز موفقیت است هر زمان که موفقیت را به شدت هوا طلب کردی آن وقت آن را به دست خواهی آورد و راز دیگری وجود ندارد" .




طبقه بندی: متفرقه،
[ جمعه 15 شهریور 1392 ] [ 12:37 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

شما هم می توانید موفق شوید

یه چند تا مطلب زیبا از کتاب "شما هم می توانید موفق باشید"



مطلب (1)

اگر فکر می کنید...

اگر فکر می کنید خسته اید، پس خسته اید.

اگر فکر می کنید شهامت ندارید،پس اینگونه هستید!

اگر برنده شدن را دوست دارید،اما فکر می کنید از عهده ی آن بر نمی آیید،به احتمال زیاد شکست خواهید خورد.

اگر فکر می کنید که شکست خواهید خورد ،پس شکست می خورید،

برای تغییر در جهانی که آن را پیدا کرده ایم،

موفقیت با اراده ی مرد شروع می شود.

تمام موفقیت ها در ذهن انسان است.

اگر فکر می کنید که برتر هستید،پس اینگونه هستید.

برای بالا کشیدن خود لازم است که فکر بالایی داشته باشید.

باید به خودتان مطمئن باشید قبل از آنکه

بتوانید هر جایزه ای را برنده شوید.

سختی های زندگی همواره برای

مرد قوی، سریع اتفاق نمی افتند،

اما دیر یا زود مردی برنده خواهد شد

که فکر می کند می تواند برنده باشد.





طبقه بندی: متفرقه،
[ پنجشنبه 14 شهریور 1392 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

تولدم مبارک!

28 تولدم بود!


تولدم مبارک!



[ پنجشنبه 30 شهریور 1391 ] [ 10:29 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

اون بالاها بشین!(تو تویی!)

یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچکاری نمیکرد...یه 

خرگوش از کلاغ پرسید:منم میتونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچکاری نکنم؟


کلاغ جواب داد:البته که می تونی...!خرگوش روی زمین کنار درخت  نشست و

مشغول استراحت شد...یهو یه روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!


نتیجه ی اخلاقی:

برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی،باید اون بالا بالاها نشسته باشی!






طبقه بندی: کتاب تو تویی؟!،
[ چهارشنبه 22 شهریور 1391 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

بعد از تو ای هفت سالگی(فروغ)

ای هفت سالگی

ای لحظه ی شگفت عزیمت

بعد از تو هرچه رفت،در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما ونسیم

                     شکست

                                   شکست

                                                   شکست بعد از تو آن

عروسک خاکی

که هیچ چیز نمی گفت،هیچ چیز بجز آب،آب،آب

در آب غرق شد.


بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم

و به صدای زنگ،که از روی حرف های الفبا بر می خاست

و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی،دل بستیم.


بعد از تو ما که جای بازیمان زیر میز بود

از زیر میزها

به پشت میزها

و از پشت میزها

به روی میزها رسیدیم

و روی میزها بازی کردیم

و باختیم،رنگ ترا باختیم،ای هفت سالگی.


بعد از تو ما به هم خیانت کردیم

بعد از تو ما تمام یادگاری هارا

با تکه های سرب،و با قطره های منفجرشده ی خون

از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوار های کوچه زدودیم.


بعد از تو ما به میدان ها رفتیم

"زنده باد،

مرده باد"

گفتیم

و در هیاهوی میدان،برای سکه های کوچک آوازه خوان

که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند،دست زدیم.

بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم

برای عشق قضاوت کردیم

و همچنان که قلب هامان

در جیب هایمان نگران بودند

برای سهم عشق قضاوت کردیم.


بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم

و مرگ،زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید

و مرگ،آن درخت تناور بود

که زنده های این سوی آغاز

به شاخه های ملولش دخیل می بستند

ومرده های آن سوی پایان

به ریشه های فسفریش چنگ می زدند

و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود

که در چهار زاویه اش،ناگهان چهار لاله ی آبی

روشن شدند.


صدای باد می آید

صدای باد می آید،ای هفت سالگی

برخاستم و آب نوشیدم

وناگهان به خاطر آوردم

که کشتزار های جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند.

چقدر باید پرداخت

چقدر باید

برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت؟


ما هرچه را که باید

از دست داده باشیم،از دست داده ایم

ما بی چراغ به راه افتادیم

و ماه،ماه،ماده ی مهربان،همیشه در آنجا بود

در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی

و بر فراز کشتزار های جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند


چقدر باید پرداخت؟...







طبقه بندی: شعر های فروغ فرخزاد،
[ سه شنبه 7 شهریور 1391 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

بعد ها(فروغ فرخزاد)

مرگ من روزی فرا خواهد رسید :

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور 


مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروز ها،دیروز ها!


دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد


می خزند آرام روی دفترم

دست هایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر


خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند


بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند

روی کاغذ ها و دفترهای من


در اتاق کوچکم پا می نهند

بعد من،با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند بجای

تار مویی،نقش دستی،شانه ای


می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور و پنهان می شود


می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها


لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامن گیر خاک!

بی تو،دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک


بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ





طبقه بندی: شعر های فروغ فرخزاد،
[ سه شنبه 31 مرداد 1391 ] [ 12:46 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

نوشته ای از چارلی چاپلین بزرگ"عشق خریدنی نیست" کتاب تو تویی

نوشته ای از چارلی چاپلین بزرگ..به نام :"عشق خریدنی نیست"


با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،


رختخواب خرید ولی خواب نه،


ساعت خرید ولی زمان نه،


می توان مقام خرید ولی احترام نه ،


دارو خرید ولی سلامتی نه،


خانه خرید ولی زندگی نه،


وبالاخره،می توان قلب خرید،ولی عشق را نه !!!






طبقه بندی: کتاب تو تویی؟!،
[ چهارشنبه 18 مرداد 1391 ] [ 12:27 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

رمضان مبارک!

دعا التماس و زاری نیست،بلکه همدلی و یگانگی با خداست. 


فرا رسیدن ماه رمضان بر همگان مبارک باد!





[ پنجشنبه 29 تیر 1391 ] [ 12:22 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

خدایا نذار بزرگ شم...

الو...الو...سلام


کسی اونجا نیست؟؟


مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟


پس چرا کسی جوابمو نمیده؟


یهو یه صدای مهربون به گوش کودک نواخته شد!مثل صدای یه فرشته...


_بله با کی کار داری کوچولو؟


خدا هست؟باهاش قرار داشتم،قول داده امشب جوابمو بده.


_بگو من میشنوم.


کودک متعجب پرسید:مگه تو خدایی؟من با خود خدا کار دارم...


_هرچی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم.


صدای بغض آلودش آهسته گفت:یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟


_فرشته ساکت بود...بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت:نه خدا خیلی دوستت

داره.مگه کسی میتونه تورو دوست نداشته باشه؟


بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه

اش غلطید و با همان بغض گفت:


اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...


بعد از چند لحظه سکوت،ندایی در گوش و جان کودک طنین انداز شد:


_بگو ...زیبا بگو...هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...


دیگر بغض امانش را بریده بود،بلند بلند گریه کردو گفت:


خدا جون،خدای مهربون،خدای قشنگم،میخواستم بهت بگم تورو خدا نذار بزرگ

شم،تورو خدا...


_چرا؟ولی این مخالف با تقدیره.چرا دوست نداری بزرگ بشی؟



آخه خدا،من خیلی تورو دوس دارم!قد مامانم،ده تا دوستت دارم.


اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟


نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و

حرف منو نمی فهمن.مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو

دوستم.مگه ما با هم دوست نیستیم؟


پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمیشه باهات حرف زد؟!



خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:

"آدم ،محبوب ترین مخلوق من،چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن

فراموش میکنه،کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب،من رو از

خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت."

کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان

میخواستند.


دنیا خیلی برای تو کوچک است...


بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...


و کودک کنار گوشی تلفن،در حالیکه لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا

به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود...


"کتاب:تو تویی"





طبقه بندی: کتاب تو تویی؟!،
[ جمعه 23 تیر 1391 ] [ 10:55 ق.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]

عشق واقعی!

این داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است!


شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد(خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوار های چوبی هستند).

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن،مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد!

وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!

در یک قسمت تاریک بدون حرکت،چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است!

متحیر از این مسئله،کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد!

مرد شدیدا منقلب شد...

ده سال مراقبت!!!چه عشقی!چه عشق قشنگی!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد،پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم...





طبقه بندی: کتاب تو تویی؟!،
[ دوشنبه 5 تیر 1391 ] [ 08:44 ب.ظ ] [ fateme.k ] [ نظرات() ]
.: تعداد کل صفحات 4 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ]